و در این کورمال کورمال جان بی جانم طارقانه می بری ام
نفس تازه میکنم
ن ک بیمن حضورت زندگی نکرده باشم
ن ک تو نبوده باشی..
من هر بار از نداشتن سهم چشمانم مثل کنجشگک عطشانی ام ک جز فغان چیزی نمیدانم
بزرگی و کرم توست ک ب راه آمدن طفل وار من راه می آیی.. وگرن این راه آنقدرها هم طولانی نیست..
دستانم را.. اگر بمن باشد.. رها میکنم.. در همان دم اول.
دستانم را.. تا رسیدن ب بی منتهای توحید.. رها نمیکنی..
ممنوونم
که چه خوب است.. بلاقیاس بودن شما با ما..
برچسب:
نویسنده: هیراد قاسمی